خاطرات من قسمت اول. شروع کافه برق
الان که دارم این متنو مینویسم تقریبا خستگی طراحی این قسمت که یه جایی داشته باشم حرفامو دلی بنویسم از تنم رفته. هر ثانیهاش ارزششو داشت. چندین بار از خواب پریدن و فکر کردن به طراحیش ارزششو داشت. ساعت و زمان از دستم مثه همیشه در رفته، کمرم به شدت درد میکنه و انگار وزن سرم روی گردنم زیادی میکنه. امید دارم این سایت روزی بالاترین مرجع برق کشور بشه و بتونم خدمتی کرده باشم.
ساعتها از کارای روزمره زدم که بتونم کافه برق رو از ایده به واقعیت تبدیل کنم. الان دیگه میشه گفت کافه برق تقریبا مغز و نخاع داره. کم کم صدای قلبشم شنیده خواهد شد.